ساعت 4:30 صبح بیدار شدم، بعد نماز زدم بیرون و رفتم دنبال گوسفند عزیز! هرسال وقتی میخوایم یکی رو انتخاب کنیم انقددرر دلم براشون میسوزه! چنان مظلوم نگاهت میکنن! ولی موقع خوردن نمیدونم چرا به این چیزاش فکر نمیکنم و خودمو خفه میکنم 
تازه کارم تموم شده، دستام تاول زده از بس خورد کردم، هرچی میگم این چاقو لامصب رو هم عوض کنید خیلی کنده میگن یادمون رفت ایشالا دفعه دیگه
خیلی جالبه، با اینکه دلم براشون میسوزه خیلی دوست دارم خودمم سر ببرم، متاسفانه فرصت پیش نیومده، فقط در حد سلاخی فرصت بهم رسیده 
چرت سنگین عید قربون رو هم بزنیم بر بدن که کلی کار هست هنوزم... 
ما را در سایت من + زندگی + غرغر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 75